×
وب سایت تک رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و در ستاد ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت می باشد.

معرفی رمان قلم عاشقی از نسا رحمتی

قلم عاشقی

معرفی رمان قلم عاشقی از نسا رحمتی با لینک مستقیم

ژانر : عاشقانه، اجتماعی،

منبع تایپ : تک رمان

دانلود و معرفی رمان ویژه تک رمان

 

 

مقدمه:

 

سال هاست که ندارمت،
سالهاست که نفس میکشم و عطرت هیچ کجای جهانِ من نیست،
بیهوده ترین آدمِ روی زمینم اینجا،
مغموم ترین آدمِ روی زمینم حالا،
ندارمت،
و سالهاست که قولِ داشتنت را،
ماه هاست که وعده ی کِذبِ رسیدنت را مرور میکنم برای این خسته دل…
آماده میکنم خودم را صد هزار بار،
که فردا روزی اگر دیدمَت،
نگه داشتنت را اینبار بلد شده باشم،
ریز و درشتِ علایقت را از بَر شده باشم،
که اینبار
مقصدِ تمامِ حرف هایت را قبلِ اینکه به زبان بیاوری
در چشمانت خوانده باشم،
درمان ِ درد های نگفته ات باشم،
عطرِ مورد علاقه ات را پخش کرده باشم توی وجودمان؛
تمرین میکنم پیشِ خودم،
که اسمت را
طوری صدا بزنم که مثلِ هیچکس نباشد،
دور شده‌ی عزیزِ من،
ماهِ پنهان شده ی پشتِ ابرِ دلتنگیِ من،
من اینجا ذره به ذره ی روحم را،
قطره به قطره ی اشکم را،
و لحظه به لحظه ی حالم را
به امیدِ داشتنِ دوباره ات زندگی کردم؛
هزار و چند شب شده حالا که در اوجِ دلتنگی،
تورا،
و تورا،
و بار ها تورا برای خودم لمس میکنم؛
“داشتنِ دوباره ات”
همان حالِ دلچسبی است
که من
ثانیه به ثانیه اش را میشمارم برای رسیدن!
میمانم که باشی و رگِ خوابت را بیشتر از تمامِ
آدم های زندگی ات داشته باشَم…

 

 

قسمتی از متن رمان قلم عاشقی اختصاصی تک رمان:

 

این خلبان جدید کار دست ما نده شانس آوردیم. اخه بگو تو که جنبه‌شو نداری چرا میای خلبانی.
عین دخترا داره پس میفته از استرس.
بالاخره با هر زور و زحمتی که بود خودشو تا آخر پرواز جمع کرد، نزدیک فرودگاهیم و باید فرود بیاد.
یه لحظه حس کردم خیلی سرعتو پایین آورد، معلوم نیست داره با جون مردم چکار میکنه. بهش گفتم:
– جسارت نباشه جناب رسولی؛ اما فکر نمی‌کنید دارید اشتباه می‌کنید؟!
گفت: نه جناب، چه اشتباهی؟
– خیلی یهویی سرعت رو پایین آوردین با این فرود زود هنگام و سرعت پایین به مشکل میخوریم.
بهش برخورد انگاری، با غیظ گفت:
اقای صادقی فهمیدیم مهندس پروازین؛ اما یادتون که نرفته بنده خلبانم، و

علی بختکی خلبان نشدم یه چیزایی حالیم میشه.
یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم:
بله کاملا مشخصه، من با شما دشمنی ندارم، در برابر ایمنی و سلامت دیگران من و

شما مسئولیم، من مسئولیت چیزی رو قبول نمیکنم اینطوری پیش بره.
هرچی که گفتم گوشش بدهکار نبود و کار خودشو می‌کرد.
حین همین بحث کردنای ما هواپیما تکون وحشتناکی خورد و سرم به شدت به کناره کابین اصابت کرد و

درد بدی تو سرم پیچید و گرمی خون رو حس کردم
رسولی ترسیده و هنگ کرده منو نگاه می‌کرد، به هر زوری بود بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

اخه بچه تو چی میفهمی از خلبانی که با کلی زد و بند و سبیل کلفتی باباجونت اومدی اینجا و

واسه من خلبانم، خلبانم به هم میبافی.وای به حالت کسی چیزیش شده باشه من میدونم و تو.
فرصت هیچ واکنشی رو بهش ندادم و از کابین زدم بیرون.
خداروشکر اتفاق بدی نیفتاد فقط یه سری جراحات سطحی پیش اومد.
رامین دنبالم میومد و همش حرف میزد
– وایسا الیاس کجا داری می‌ری، احمدی که فرار نمی‌کنه صبر کن زخمتو ببندن بعد برو هرکار میخای بکن.

 

 


 

دانلود رمان قلم عاشقی

 

 

– رامین دو دقیقه ز*بون به دهن بگیر، من تا این جوجه خلبان رو سر

جاش نشونم اروم نمی‌گیرم.
– خشم الیاس دی دی دیدین!
– زهر مار، وقت مسخره بازیه الان؟
رفتم تو دفتر ریاست و دیگه اجازه حرف زدن بهش ندادم.
رو به منشی گفتم: لطفا بگین من اومدم.
اطاعت کرد و شاسی تلفن رو برداشت و به اتاق ریاست وصل شد:
– اقای احمدی، اقای صادقی اومدن و با شما کار دارن.
– بله، چشم.
رو به من کرد و گفت :
بفرمایید داخل منتظرتونن.

زیر ل*ب تشکری کردم و به سمت اتاق رفتم.
تقه‌ای به در زدم و با صدای بفرمایید اقای احمدی داخل شدم.
رو به من نیمچه لبخندی زد و گفت:
– طوفان کردی پسر، چرا انقد عصبی، بشین.
نشستم، یک لیوان آب از پارچ روی میز ریخت و دستم داد، گفت بخور یکم اروم شی.

تشکری کردم و آب رو یک‌ جا سر کشیدم.
احمدی گفت: خب حالا بگو.
– اقای احمدی من تحمل این وضع رو ندارم، از همون اول هم به شما گفتم این جوجه خلبان…
با نگاه خیره احمدی حرفم رو خوردم.
– منظورم اینه که کم تجربه‌اس، ولی به عنوان مهندس اون هواپیما حق دارم چیزی که

خلاف قوانین باشه رو گوش زد كنم ‏. اگه تو اون پرواز اتفاقی برای کسی میفتاد، پای منم گیر بود .‏
سرشو تکون داد و چند لحظه سکوت کرد.
گفت:

– جناب اقای صادقی من میفهمم چی میگی، حرفتم درست؛

اما انقد حجم عصبانیت برای خودتم خوب نیست.
چقدر ریلکس و خونسرد برخورد می‌کنه، انگار نه انگار جون اون همه آدم رو

این جناب خلبانشون با بچه بازی گذاشت کف دستش.
– اقای احمدی من نمیتونم در برابر جون ادم‌ها خونسرد و بی‌خیال باشم،

پای خودم هم گیر بود . امیدوارم راحت نگذرید.
مکثی کردم و گفتم:
– وگرنه من استعفا میدم، جایی که برای کارم ارزش قائل نشن ترجیح میدم برم.
تعجب کرده بود ، انتظار نداشت به این راحتی بگم که میرم. دستی به ریش نسبتا کوتاهش کشید و گفت:

 

 

 

این رمان در حال تایپ می باشد!

 

بازدیدها: 144

سایر اطلاعات رمان :

  • تعداد صفحات : تکمیل نشده
  • طراح جلد : KatRinA
  • طراح تکست‌گرافی : تعیین نشده
  • کپیست : تعیین نشده
  • وضعیت : در حال تایپ

خلاصه رمان

داستان شرح زندگی پسری به اسم الیاس و دختری به اسم ماهور است، الیاس مهندس پرواز هواپیماست و ماهور نویسنده‌ای تازه کار که می‌خواهد الیاس شخصیت رمانش باشد و کمی از زندگی شخصی الیاس بنویسد، و در این میان حوادث و اتفاقاتی برایشان پیش می‌آید و…

شما می‌توانید برای این مطلب دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک در  
اشاره به موضوع