×
وب سایت تک رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و در ستاد ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت می باشد.

معرفی رمان شلیک آزاد از فاطمه تاجیکی

شلیک آزاد

معرفی رمان شلیک آزاد از فاطمه تاجیکی با لینک مستقیم

ژانر : عاشقانه، جنایی، تراژدی،

منبع تایپ : تک رمان

دانلود و معرفی رمان ویژه تک رمان

 

 

سخن کوتاه نویسنده:

 

سلام به مخاطبای عزیزم قبل از شروع رمان میخوام صحبت کوتاهی باهاتون داشته باشم دوستان عزیز

با تمام توانم سعی کردم ایده رو به خوبی با قلمم به نمایش در بیارم تا بهترین رمانم بشه و بتونم اون رو

به دختر عزیزم همه عمرم نفس تقدیم کنم وقتی استارت رمان رو زدم هنوز خدا نفس رو به من هدیه نداده بود

بعداز مدتی فهمیدم باردارم و قراره یه دختر به خانواده دو نفری ما اضافه بشه تمام خوشحالیم و زندگیم شده بود

این هدیه خدا بخاطر شرایط بارداریم نتونستم رمان رو ادامه بدم اما پس از مدتی که خدا هدیه اش و

دختر۶ماهه ام رو ازم پس گرفت و بردش بهشت پیش خودش با دلی عزادار تصمیم گرفتم رمان رو ادامه بدم و

تقدیمش کنم به دخترم نفس این رمان رو به روح دخترم نفس تقدیم می کنم♡

 

 

قسمتی از متن رمان شلیک آزاد اختصاصی تک رمان:

 

-صبحونه رو که کفتمون کردی اما، می‌دونی که! لازم باشه این کار رو هم می کنم!
سینا ناباور صندلی چوبی، کرم رنگ را کشید و دوباره سرجایش قرار گرفت.
-تو، تو به خاطر یه تازه وارد از منی که برادرتم می گذری‌!؟
سیاوش با سکوت آب پرتقالش را می خورد. سینا از این خون سردی همیشگی سیاوش عصبی شد و داد زد:
-لعنتی با توام جواب من و بده به خاطر…
سیاوش همیشه خون سرد عصبی تند از جایش برخواست، صندلی محکم

بر روی زمین افتاد. سیاوش با نفس های عمیق سعی کرد خودش را آرام کند.
-ببین سینا می‌دونی حرفی بزنم عمل می کنم! لطفا نرو روی اعصابم.

 


 

  دانلود رمان شلیک آزاد

سینا هم عصبی از سرجایش برخواست و گفت:
-یه کلمه بگو به خاطر اون از من می‌گذری؟
سیاوش عصبی لیوان را برداشت و محکم به زمین زد، لیوان تیکه تیکه شده و بر روی

سرامیک های سفید پخش شد. با یک قدم خودش را به سینا رساند یقه ی پیراهن سورمه ای اش را گرفت و داد زد:
-صد بار گفتم روی حرف من حرف نزن! گفتم یه چیزی میگم بگو چشم نه

این که بیای این جا واسه من ادای آدمای کار بلد رو در بیاری! این اولین و آخرین هشدار من باشه برای تو.
یقه سینا را ول کرد و از پذیرایی بیرون زد. بغضی بر گلوی سینا خنجر می‌کشید.

روی صندلی نشست و به تیکه های لیوان خیره بود.
سیاوش سوار بر پارس سفید رنگش از حیاط بزرگ عمارت سفید رنگ بیرون زد.

موبایلش را برداشت و شماره ای گرفت. پس از چند بوق صدای مردی در گوشش پیچید.
-بله قربان.
سیاوش خیره به رو به رو گفت:
-شمارش معکوس شروع شد!
و بدون این که منتظر پاسخی بماند تلفن را قطع کرد.
دستش را در جیب پالتوی مشکی رنگش فرو کرده و خیره به زمین آرام قدم می‌زد.

خسته بود از همه چیز و همه کس. تصمیم‌اش را گرفته بود. اگر آقا رضا نتواند کاری برایش پیدا کند

به شیراز بر می‌گشت. دلش برای پدربزرگ و خانواده اش تنگ شده بود! از خیابان رد شد و

به سمت پارک کوچک آن سمت خیابان رفت. روی نیمکت نشست و به وسایل بازی خیره شد.

با نشستن فردی کنارش نگاه‌اش را، از وسایل بازی گرفت و به فرد کنارش دوخت. متعجب گفت:
-خشایار! نرفتی سرکار؟
خشایار یقه پیراهن کرم رنگش را درست کرد و گفت:
-می‌بینی این جام پس نرفتم!
ستاره شانه‌اش را بالا انداخت و دوباره به وسایل بازی خیره شد.

خشایار چشمان ریزش که به پدرش رفته بود را به ستاره دوخت و گفت:
-خوشم نمیاد بری سرکار!
صدای پوزخند ستاره حرصی ترش کرده و تند بازوی باریک ستاره را گرفته و با صدای کنترل شده ای گفت:
-نمی‌خوام به من پوزخند بزنی! می‌فهمی چی می‌گم یا طور دیگه ای حالیت کنم؟
ستاره ترسیده نگاه اش را به صورت گرد خشایار دوخت و با صدایی لرزان گفت:
-هیچ معلومه چته! ولم کن.
و محکم بازویش را کشید اما خشایار محکم تر بازویش را فشرد. انگار خیال رها کردن دست این طفل معصوم را نداشت.
خشایار لب های کوچک و باریکش را تکان داد و گفت:
-با عصاب من بازی نکن. بار اول اشتباه کردم گذاشتم نامزد اون

پسرعموی بی همه چیزت بشی! این بار از دستت نمی‌‌دم. فهمیدی؟ این رو فرو کن توی گوشت این بار مال منی.
ستاره کنترلش را از دست داد. محکم بازویش را کشید و از جایش برخواست. با صورتی که بر اثر خشم قرمز شده بود داد زد:

 

 

این رمان در حال تایپ می باشد!

 

بازدیدها: 304

سایر اطلاعات رمان :

  • تعداد صفحات : تکمیل نشده
  • طراح جلد : .SARISA.
  • طراح تکست‌گرافی : تعیین نشده
  • کپیست : تعیین نشده
  • وضعیت : در حال تایپ

خلاصه رمان

داستانی که روایتگر زندگی دختری ساده و شهرستانی هست که با ورودش به تهران ورق زندگی اش برمی گردد.
هیجاناتی را تجربه می کند که هرگز در زندگی اش تجربه نکرده است.
او برای رهایی از گرفتاری مجبور به همکاری با باند خلافکاری می شود که….

0 0 vote
Article Rating
اشتراک در
اشاره به موضوع
guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی‌ترین نظرات نظرات با تعداد رای بالا
Inline Feedbacks
View all comments
هستی
هستی
4 ماه قدیمی

این رمان عالیهههه
لطفا سریع‌تر پست بذار

2+
admin
ادمین
4 ماه قدیمی
Reply to  هستی

ممنون عزیزم چشم

0