×
وب سایت تک رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و در ستاد ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت می باشد.

معرفی رمان سیب‌های کال از ~پارسا تاجیک~

سیب های کال

معرفی رمان سیب‌های کال از ~پارسا تاجیک~ با لینک مستقیم

ژانر : عاشقانه، اجتماعی،

منبع تایپ : تک رمان

دانلود و معرفی رمان ویژه تک رمان

 

 

سخن کوتاه نویسنده:

 

دختری نوزده ساله در میان کلاف‌های پیچیده‌ی زندگی، سر در گم می‌مانَد.

در گذشته آتشی به پا می‌شود که آینده‌ی او را به راهی نامعلوم و تاریک سوق می‌دهد

و درگیر اتفاقاتی می‌کند که تصمیم‌های نادرست به شعله‌ور شدن این آتش دامن می‌زند.

سیب‌های کال سرنوشت آدم‌هایی ست که ناخواسته بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند و قرارِ بی‌قراری هم می شوند.

 

 

قسمتی از متن رمان سیب‌های کال اختصاصی تک رمان:

 

کف دستم و روی گونه‌ام گذاشتم و چشمام و روی هم فشار دادم:
-خدا بگم چکارت کنه کبری، بند می‌ندازی یا صورت منو تیر بارون می‌کنی!
نگاهی به آینه‌ی رنگ و رو رفته و قاب شکسته‌ی زرد رنگ انداختم پوست گندمی و نازکم قرمز شده بود :
-ببین چطور پوست نازنینم رو داغون کرد.
کبری بند رو از گردنش کشید و اضافه‌اش رو توی سطل زباله انداخت:
-بلند شو…من برای سوسول بازی و ناز کردن تو حوصله ندارم. تازه حوصله غر غرهای مامانت رو هم ندارم

به گوشش برسه برای اصلاح اومدی پیش من سقف و توی سرم خراب می‌کنه از اینجا هم پرتم می‌کنه بیرون.
آینه‌ی گرد قدیمی رو روی زمین گذاشتم و سرم رو سمت کبری چرخوندم و عجز و التماس قاطی صدام کردم:
-تو رو خدا کبری بیا کارت و تموم کن، ساعت دو باید برم دانشگاه با این قیافه نمی تونم.
ایشی گفت و پودر بچه رو از سر تاقچه برداشت کمی از اون رو توی دستش ریخت و کنارم نشست

کف دستای تالکی شده‌اش رو به صورتم کشید:
-من که حرفی ندارم دختر این تویی که صدتا ادا داری.
کبری یه دختر سن بالای تنها بود که دو سالی می شد مامان برای در آوردن خرج خونه اتاق گوشه‌ی

حیاط رو بهش اجاره داده بود . یه دختر که با همین کارای دم دستی و کوچیک خرج خودش و در می آورد.

چند باری سعی کردم زیر زبونش و بکشم چرا تنها و بی‌کس مونده ولی همیشه بحث رو به

جاهایی می کشوند که من سوالم یادم می‌رفت.یه دختر سر به زیر و آروم که می تونست یه دوست خوب برای من باشه.
اسکناس پنج تومنی رو گذاشتم کنار آینه و از جام بلند شدم:
-دستت طلا کبری رنگ و روم باز شد.
دست به س*ی*نه ایستاد و کج خندی نشست گوشه‌ی لبش:
-خیلی دلم می خواد بدونم جواب زیور خانم رو چی میدی!
اخمی به ابروهام دادم و دستی به سبیل های نداشته ام کشیدم:
-میگم سبیلم و باد برد.
بلند خندید و سرش رو تکون داد:
-همین لوده بازیا رو در میاری که پسرای دانشگاه اسمت رو می‌ذارن سبیلو.
خوشحال بود م که تونستم خنده رو به لبش بیارم، توی اون اتاق شش متری با دیوارای پسته ایش و

وسایل اندک و مختصر روی اون فرش لاکی و کهنه هم می شد لبخند رو به کسی هدیه داد.

صدای در حیاط در جا میخکوبم کرد مامان اومده بود و من باید قیافه‌ی جدیدم رو بهش نشون می‌دادم،

نمی‌دونستم عکس العملش چیه ولی خوب می دونستم دوست نداشت تا قبل از ازدواج توی صورتم دست ببرم.
زیر ل*ب بسم‌الهی گفتم و پرده‌ی توری نازک اتاق کبری رو کنار زدم و از پنجره به حیاط نگاهی انداختم.

مثل همیشه گوشه‌ی چادرش رو زیر دندون گرفته بود و سبد خرید قرمز رنگش رو با هن و هن حمل می‌کرد.

خم شدم آینه بدون قاب رو از زمین برداشتم و کمی موهام رو توی صورتم ریختم، خنده‌های ریز کبری تمرکزم رو بهم ریخته بود :
-می فهمه به نظرت؟

 


 

دانلود رمان سیب‌های کال

دستاش رو از دو طرف باز کرد:
-چی بگم، بگم نه؟ یه نگاه بهت بندازه می فهمه.
چشمام و بستم و تا ده شمردم:
-استرس نده کبری من پی همه چی رو به تنم مالیدم.
صدام رو پایین آوردم:
-خسته شدم بس که از ته کلاس صدای مسخره کردن پسرا رو شنیدم. تو هم جای اینکه
وایسی بخندی بهتره دعایی نذری صلواتی چیزی بفرستی بلکه مامانم از خیر داد و بیداد گذشت.
از کبری خداحافظی کردم و درچوبی اتاقش رو آهسته بستم، حیاط کوچیک با سنگ فرش های کهنه و
قدیمی ولی پر از خاطره خونه‌ی نقلی بود که بابای خدا بیامرزم با دستای خودش ساخته بود سه تا اتاق و
آشپزخونه و سرویس بهداشتی دورتا دور حیاط ساخته شده بود ن، درخت بید مجنون سایه‌اش رو پهن کرده بود و
آفتاب سر ظهر کمتر توی حیاط می نشست.
-سمانه؟
صدای مامان من رو از غرق شدن توی خاطراتی که هر لحظه‌اش برام لذت خاصی داشت بیرون آورد.
نگاهم سمت مامان چرخید، دو قدم از در آشپزخونه جلو تر اومد و چادر مشکیش رو روی بند رخت انداخت و
کیف پولش و هم روی تخت چوبی کنار آشپزخونه گذاشت:
-به چی ماتت برده سمانه؟
آب دهنم رو فرو دادم دو قدم به سمتش برداشتم،نگاه کنجکاوش رو میون صورتم چرخوند و
چشماش رو گرد کرد با کف دستش روی دست دیگه اش محکم کوبید:
-خدا مرگت بده دختر آخر کار خودت و کردی؟
سرم و پایین انداختم و نا خود آگاه قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد.
نفهمیدم کی جارو رو از کنار دیوار برداشت و محکم به کمرم کوبید که در اتاق کبری باز شد.
-زیور جان ولش کن تو رو خدا.
سرم و بلند کردم و به چهره ی مامان نگاهی انداختم، چشماش سمت کبری بود و جارو هنوز توی دستش:
-ور پریده تو اینو پَر کندی؟
صدای خنده ی ریز کبری باعث شد لبم و محکم زیر دندون بگیرم که مبادا منم خندم بگیره:
-آره زیور جان گناه داره طفلک هنوز یک ماه نیست رفته دانشگاه مسخره‌اش میکنن بابت…سبیلاش.
مامان عصبی شد و با جارو یکی دیگه محکم به پام کوبید:
-گل بگیرن در اون دانشگاهی رو که جای متانت و وقار بزک دوزک یاد بچه‌های مردم می‌دن،
خیر ندیده محض خاطر همین ادا اطوارا هی نشستی زیر پای من که بزار برم دانشگاه؟
موهام و پشت گوشم فرستادم و سرم و پایین انداختم، مامان جارو رو با ضرب وسط حیاط انداخت و غر غر کنان به آشپزخونه برگشت.

 

 

این رمان در حال تایپ می باشد برای خواندن کلیک کنید!

 

بازدیدها: 746

سایر اطلاعات رمان :

  • تعداد صفحات : تکمیل نشده
  • طراح جلد : .SARISA.
  • طراح تکست‌گرافی : تعیین نشده
  • کپیست : تعیین نشده
  • وضعیت : در حال تایپ- دارای تگ پیشرفته

خلاصه رمان

دختری نوزده ساله در میان کلاف‌های پیچیده‌ی زندگی، سر در گم می‌مانَد. در گذشته آتشی به پا می‌شود که آینده‌ی او را به راهی نامعلوم و تاریک سوق می‌دهد و درگیر اتفاقاتی می‌کند که تصمیم‌های نادرست به شعله‌ور شدن این آتش دامن می‌زند. سیب‌های کال سرنوشت آدم‌هایی ست که ناخواسته بر سر راه یکدیگر قرار می گیرند و قرارِ بی‌قراری هم می شوند.

0 0 vote
Article Rating
اشتراک در
اشاره به موضوع
guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی‌ترین نظرات نظرات با تعداد رای بالا
Inline Feedbacks
View all comments
t.sh
t.sh
4 ماه قدیمی

سلام آقای تاجیک بالاخره بعد کلی بدبختی تونستم رمانتون رو پیدا کنم.
از اون انجمن که بیرون رفتم نتونستم در ادامه رمان دنبالتون باشم خوشحالم که می تونم حالا در تک رمان بخونمش…

11+
~پارسا تاجیک~
~پارسا تاجیک~
3 ماه قدیمی
Reply to  t.sh

سلام دوست عزیز، ممنون از لطفتون به تک رمان خوش آمدید🌷

8+