×
وب سایت تک رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و در ستاد ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت می باشد.

معرفی رمان امید رهایی از deimos

امید رهایی

معرفی رمان امید رهایی از deimos با لینک مستقیم

ژانر : عاشقانه، جنای_مافیایی، معمایی، تراژدی،

منبع تایپ : تک رمان

معرفی رمان ویژه تک رمان

 


اطلاعات فایل رمان


نام رمان: امید رهایی

منبع تایپ: تک رمان

ژانر (موضوع): عاشقانه، تراژدی، جنایی_معمایی

وضعیت: در حال تایپ_ دارای تگ پیشرفته


اطلاعات تیم اجرایی


نویسنده:  deimos

طراح جلد: .SARISA.

ناظر:


سخن نویسنده:


پی نوشت۱:
سلام به همه ی دوستان گلم. بنا به دلایلی که مطرح کردنش اینجا خارج از بحث و حوصله است،

جلد دوم و ان شاالله در ادامه جلد آخر رو از این انجمن می خونید. بابت تاخیر به وجود اومده صمیمانه عذرخواهی می کنم.
اگر جلد اول رو خونده باشید، الآن دیگه به اندازه ی کافی رهارو می شناسید. الآن دیگه جنس اشک ها،

بغض ها و حسرت های دختری مثل رهارو درک می کنید و می فهمید درد دختری رو که همیشه به جرم پرورشگاهی بودن،

به ناحق برچسب خورده. من یه ایرانیم و توی کشور من، مردم سرزمین من، اگر بدونن یه دختر تنهاست،

با دید درستی بهش نگاه نمی کنن؛ حتی اگر یه دختر فوق العاده باهوش و زیبا باشه.
الآن می دونید یه شام گرم ساده توی این هوای سرد، کنار یه خانواده ی واقعی،

حسرت خیلی از چشمان خیس کودکان بی سرپرست و الخصوص بدسرپرسته.

بچه هایی که فرق ترحم چشمامون رو از محبت حقیقی خوب می فهمن و

حتی گاهی مثل رهای امیدرهایی از دست پر ترحمی که به سرشون می کشید متنفرن.
الآن خیلی چیزا می دونید، اما هنوزم برای قضاوت این که توی زندگی پر رمز و راز رها گناهکار واقعی کیه؟ خیلی زوده.
به تکرار می گم هدف از نوشتن این رمان و به اشتراک گذاشتنش با دنیا این بوده که اگر نمی تونیم به

هیچ طریقی مرهم درد این عزیزان باشیم، دست کم با نگاه های خارج از عرف، قضاوت های ناعادلانه و

برچسب زدن های بی رحمانه نمک رو زخمشون نپاشیم.
نوشتن این رمان در حال حاضر تنها اقدامیه که از دست منه نوعی برمیاد.

از دست تک تک ماها خیلی کارا برمیاد که وقتشه قبول کنیم توی انجامشون کوتاهی کردیم. ما توی باورهامون،

توی نگاه هامون، توی طرز تفکرمون کوتاهی کردیم. ما به بچه هامون یاد ندادیم کسی که پرورشگاهیه

الزاما از سطح پست جامعه(کافر، نجس یا ناپاک) نیست و کسی که خانواده ی مرفه اش ساپورتش می کنن به

صرف اعتبار و وضعیت مالی خانوادگیش، آدم ارزشمندی نیست. ما یادشون ندادیم کسی که با ما همفکره الزاما

درست نمی گه و کسی که با ما مخالفه الزاما اشتباه نمی کنه. یاد ندادیم کسی که

تنهاست الزاما مشکل(اخلاقی، شخصیتی، روحی، مالی، جسمی و…) نداره و کسی که دورش شلوغه الزاما

پرفکت و بی نقص نیست. کسی که چادریه الزاما متدین نیست و کسی که بی چادره الزاما کافر و بی دین نیست.
بیاید درست زندگی کردن رو یادبگیریم و یادبدیم و اگر روزی فرزندی داشتیم، اولین چیزی که براش مشق می کنیم

جای ۳۲ تا حرف سردرگم، درس درست زندگی کردن، چطور عشق ورزیدن و درک کردن آدما باشه.

دنیا از دکتر و مهندس اشباع شده، بیاید انسان تحویل جامعه بدیم عزیزان.

پی نوشت۲:
روند رمان در جلد دوم مثل جلد اول خواهد بود. رمان به زمان حال روایت می شه و

با فلش بک های متعدد به زمان گذشته برمی گرده. تشخیص این فلش بک ها عمدتا با تکیه بر متن

انجام می شه اما در قسمت هایی هم از «***» استفاده خواهد شد. توی صفحه ی

پروفایلم در خدمت همه ی نقدها، نظرها، و پیشنهاداتتون هستم.

پی نوشت۳:

دوست دارم بدونید که این شروع دوباره، خیلی سخت از تر اونی بوده که فکر می کنید.
بیشتر از هیت ها و فحش ها و دعوا کردناتون به حمایت عمیق و نظرات دلگرم کننده تون نیاز دارم.
توی شرایط سختی دارم خط به خط این رمان رو می نویسم و می خوام یادتون بیارم که
خط به خطش توی شرایط بدتری برای یه دختر اتفاق افتاده. پیشاپیش سپاس از نگاه گرمتون.
سامی
.
انجمن تک رمان

دانلود رمان در تمنای توام قسمتی از متن رمان:


مقدمه:

اگر من قلبم، تو ضربان قلبمی…
مرا ببین. حال من کنار تو چه دیدنی می شود. من کنار تو تلخی دیروز و سختی هر روز را فراموش کردم.

تو کنار من ساز دلت کوک شد. ما آینده را باهم رویا بافی کردیم. ما کنار هم چه زیبا بود یم.
مرا نبین. حال من دور از تو دیدنی نیست. من بدون تو هرچه هست و نیست را فراموش کردم.

خودم را، گذشته ام را، لبخندم را، آرزوهایم را… اما تو را؟ هرگز! گفته بود م اگر جدا شویم دنیا مارا فراموش می کند.

مرا نبین که من بدون تو به تماشای این فراموشی نشسته ام.
فقط دوست داشتن کافی نیست، گاهی باید ابراز کرد.

فقط ابراز عشق کافی نیست، گاهی باید اثبات کرد. فقط آرزوی مرگ کافی نیست، گاهی باید مُرد…

 

دانلود رمان امید رهایی

«به نام یگانه ایزد منان»​

با صدای کلاغی که قصد ساکت شدن نداشت، آروم چشمام رو باز کردم.

یه آسمونِ دور و یه کلاغ سردرگم، تنها چیزایی بود ن که می دیدم. باز هم طبق عادت، روی سنگ مزارش دراز کشیده بود م.

باز هم از شدت گریه و بی حالی، کنارش خوابم بـرده بود . باز هم دلتنگی ای که تا گلوم بالا اومده بود

رو مثل یه آرزوی ناکام، فرو خوردم. دلتنگی و بغضی که کم کم داشت امونم رو می برید.
من همیشه از شدت دلتنگی برای خودش، به خودش پناه می آوردم. الآن هم چیزی برای من عوض نشده بود .

تنها چیزی که بینمون فاصله انداخته بود ، این سنگ یخ زده و سکوت ابدی امید بود . اما تا وقتی که من عاشقش بود م،

هیچ کدوم از این چیزا مهم نبود . امید دل دادن رو خوب یادم داده بود ، اما دل کندن رو…
بغضی که داشت به گلوم چنگ می زد رو قورت دادم و با یه لبخند بزرگ، چهارزانو، روی سنگ مزارش نشستم.

گلبرگای یخ زده ی تنها گلم رو یکی یکی به نیئت فال جدا کردم و با صدایی که لرزش نامحسوسی داشت گفتم:
– این روزا همش داری یه کاری می کنی که قولام رو بشکنم. من قول دادم تا انتقامت رو نگرفتم دیگه نیام دیدنت.

اما کی گفتم تو هم دیگه نیای دیدنم؟! می خوای کم طاقتم کنی؟ من که خیلی وقته بی طاقت توام بی انصاف.
قطره ی اشک لجبازی که داشت راه خودش رو روی صورتم پیدا می کرد، عصبی پس زدم و سرش غر زدم:
– حالا من برات ناز می کنم، تو نباید بیای منت کشیِ زنت پسرخوب؟ هرچند بعد از این همه وقت

هم که اومدی سراغم همش تو خواب دعوام کردی اما...
بی توجه به اشک بی اراده ای که راه خودش رو روی صورتم باز کرد ادامه دادم:
– اما لامصب سفید خیلی بهت می اومد.
گل برگای کنار اسمش رو کنار زدم و با حسادتی که کنترلش دست خودم نبود ، به شوخی، گفتم:
– اگر بفهمم به خواب اون هم می ری و همین جوری ازش دل می بری، باهات کات می کنم امید.
امید می دونست این اشکایی که تند تند روی صورتم می ریزه، کنار خنده ی تلخم،

بدترین حالت تنهایی منه. برای این که متوجه حال بدم نشه، به قول خودم بحث رو عوض کردم:
– نمی دونی این چند وقته تحمل آرمان چقدر سخت شده امید. غیرتی نشیا،

اما من اصلا جنس نگاهش رو دوست ندارم. تو خونه اش آرامش ندارم. وقتی نگاهم می کنه،

از حرص و کینه ی ته نگاهش دلم می ریزه. حتی حس می کنم هیچ حس برادرنه ای بهم نداره.

جوری رفتار می کنه انگار من یکی از املاکشم! خوش به حال تو که صاحب خونه ات خداست.

باهات مهربونه یا با تو هم مثل من پدرکشتگی داره؟
این بار با یادآوری خاطرات تلخ و شیرینمون از ته دل خندیدم و بین خنده هام بریده بریده گفتم:

– الآن اگر دستت بهم می رسید… چون به خداجونت بی احترامی کردم… مثل اون دفعه… گوشم رو می پیچوندی، مگه نه؟!
صدای خنده هام توی قبرستون خالی می پیچید. ترسناک بود و حس تنهایی عجیبی رو القا می کرد.

اما من تا وقتی که کنارش بود م، احساس ناامنی بی کسی نمی کردم. اهمیتی نداشت که

دیگه نمی تونه دست سردم رو بگیره، وقتی که عمیقا باور داشتم هنوز حرفام رو می شنوه.

برام مهم نبود دیگه نمی تونم ببینمش، وقتی که ایمان داشتم اون تمام مدت نگاهش به منه.
گلبرگ دیگه ای رو جدا کردم و احمق تر از همیشه مننتظر جوابش موندم. منتظر شنیدن صدایی که دیگه تا عمر داشتم،

از شنیدنش محروم بود م. منتظر نگاه گرمی که هنوز هم بی فروغیش توی نگاه های وحشت زده و

سرد لحظه ی آخرش، لرز به تنم می انداخت. منتظر بود م دست گرمش اشکم رو پاک کنه.

دستی که توی لحظه های آخرش به سمت من دراز شده بود .
آره! من با تمام بی اعتقادیم، با تمام گـ ـناه هام و با تمام بی پناهیم منتظر معجزه بود م.

اما وقتی مثل همیشه، تنها چیزی که حس می کردم، سرمای سنگ سیاه مزارش بود ،

دوباره بغض به گلوم چنگ زد. منه نابغه، احمق ترین آدمِ این کره ی خاکی بود م. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:


این رمان در حال تایپ می باشد برای خواندن کلیک کنید!


 

بازدیدها: 1289

سایر اطلاعات رمان :

خلاصه رمان

رها دختری خودساخته، قوی و با اراده ای آهنینه. دختری با سرنوشتی ملموس، اما باورهای ناملموس و تصمیمات غیرقابل پیش بینی. دختری از جنس دیگر دختران سرزمینم که افکار متفاوت و رویاهای بزرگی داره و دنیارو با دیدی وسیع تر از انسان های اطرافش می بینه. دختری که با عشق متولد نشده و عشق رو یه دروغ رویایی می دونه، مادرانه ای نشنیده و احساسات مادرانه رو یه اغراق زیبا می دونه، حالا همه ی خودش رو وسط می ذاره تا برای یکبار هم که شده، الفبای عشق حقیقی رو لمس کنه؛ اما عشق حقیقی اصلا وجود داره؟!

0 0 vote
Article Rating
اشتراک در
اشاره به موضوع
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments