خلاصه کتاب:
تو خودت دلیل آرامشم هستی، وقتی من و تو با هم میتوانیم ما بشویم.رازهای ما را مدیون هست، کسی بگوید زیرا هر دو عاشق و معشوق واقعی هستیم!این همه عشق و خاطره، درون ما زندهاند و فقط با مرگ پایان میابند.هرکسی لایق داشتنت نخواهد بود. فرد لایق که در قلبش تو را حس کند، منم.زمانی که به تو میگویم تو را اندازهی کل دنیا دوست میدارم، این را نیز بدان که اگر ناراحتم سازی، انگار کل دنیا مرا ناراحت ساختهاند.زمین گر برای تو باشد، خاکش برای من خواهد بود.دریا گر برای تو باشد، موج آن برای من خواهد بود.شب گر برای تو باشد، ماهش برای من خواهد بود.دنیا گر برای تو باشد، تو برای من خواهی بود.
خلاصه کتاب:آزادی"، برای من واژهای بود که هم میتوانستم برایش بمیرم هم زندگی کنم، هم جان بدم و هم جان بگیرم. اما فقط وقتی حاضری برایش بمیری که آن را نداشته باشی؛ چون اگر داشته باشی دیده نمیشود! برای بدست آوردنش خیلی تلاش کردم، ولی وقتی به دستش آوردم، همه چیز آتش گرفت!
خلاصه کتاب:
نبود تو، از من آدمی متهور ساخته!کسی که زمانی حتی از مرگ واهمه داشت، اکنون دیباچه موج مرگ را به وجاهت بر علو جدار قلبش نقاشی میکند.من، سالیان ممتدی را با عدم تو عبور دادهام و دیگر، خالی از آنچه هستم که ایامی مرا میآزرد!
خلاصه کتاب:
گیتی، دختری رنج کشیده که با فهمیدن ازدواج آتش با خواهرش، دلشکستهتر از قبل به زندگی ادامه میده؛ اما این بین خیانت خواهرش درد بیشتری رو براش فراهم میکنه تا جایی که تصمیم میگیره زندگی همه رو به آتش بکشه و ناخواسته باعث دلشکستگیهای زیادی میشه. در این بین آتش تصمیم داره واقعیت بزرگی رو به گیتی بگه و... .
خلاصه کتاب:
جلوی آینه میایستم.انگشت سر شده و سردم بر تن شیشهای و یخ زدهاش میلغزد. ديدگان بیرنگ و احساسم، تنم را در حبس تن او وجب میکند.به ناگه چیزی در گوشم نعره میکشد: او کسیت؟ از کجا میآید؟ به کجا میرود؟اشکی بیدلیل بر گونهام آتش میزند. او هیچکس نیست. نه از جایی میآید و نه به جایی میرود. او فقط آفریده شده که از ترس خاموشی، به تاریکی پناه ببرد و عاقبت در عمق وجود پر تردید روشنایی گم شود.او فقط هست تا تن آکنده از درد آیینه از فشار فرداها خرد نشود.هست تا نشان دهد خیرگیهای خوشخیالی چندان هم ناگزیر نیست!
خلاصه کتاب:
روزها و ماهها گذشت؛ ولی هنوز درنیافتهام، چه حسیست که اینگونه روزهایم را به تاریکی میکشد؟پشیمانی؟ شاید هم دلتنگی؟ نمیدانم! تنها با بازگشت تو جوابش را خواهم فهمید.برگرد و به سوالات دلم پاسخ بده.خودت هم میدانی نمیخواهم سد راهت شوم؛ ولی تو بگو، با این دل بیصاحب چه کنم؟
خلاصه کتاب:
از هم گریختهایم، از هم به درون این زمین سرد خاکی فرو میرویم.گویی تمامی جادهها به شکل گرد در آمدند تا هرچه پایینتر بروی؛بیشتر به نقطهای نزدیک شوی؛ نقطهی مرگ، که در آخر تمام جملهها میآید.
خلاصه کتاب:من عاشق پروازشان هستم. گاهی بیصدا و آرام است. حس آزادیشان را دوست دارم.تشبیهشان به قاصدکها را دوست دارم.همان مقدار با آرامش و ستودنی بالا میروند! اما غم چشمهایشان عجیب دل را میزند. حسرت و دلهرهشان عذاب میدهد؛ اما دگر راهی نیست!
خلاصه کتاب:
آرزو که سال آخر دانشگاه است، عاشق پسری به نام معراج میشود که هیچ توجهی به او ندارد، آرزو با دوستانش نقشهای میچیند که معراج را وابسته به خود کند و موفق هم میشود، اما نقشه جایی بههم میریزد که دوست آرزو هم دلباختهی معراج میشود و ...
دانلود رمان از طریق سایت تک رمان در دسترس بوده و نویسندگان می توانند رمان خود را در انتشارات تک رمان منتشر کنند. سایت و انجمن تک رمان در تاریخ 1398/8/20 راه اندازی شده است.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " تک رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.