×
وب سایت تک رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران بوده و در ستاد ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت می باشد.

دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست

  دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست

خلاصه:

داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست.
یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره…

و اینکه هیچ وقت دیر نیست!..پایان بد


 اطلاعات فایل رمان


 نام رمان: هیچ وقت دیر نیست

 منبع تایپ: نامشخص

 ژانر (موضوع): عاشقانه، اجتماعی، جنایی، هیجانی

 وضعیت: تکمیل شده


 اطلاعات تیم اجرایی


 نویسنده: مهسا زهیری

 طراح جلد:  فاطمه تاجیکی

 ویراستار: ندارد.

 طراح تکست گرافی: ندارد.


 سخن نویسنده:


موجود نمیباشد.


  دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست

قسمتی از رمان:

سال ها از اون دوران می گذشت. انگار از توی غار بیدار شده بودم و قرار بود به آدم های اطرافم سکه های قدیمیبدم.

به طرف تنها پنجره رفتم و بازش کردم. پنجره ای که قبلا رو به آسمون بود و حالا رو به دیوار ساختمون
بغلی. به دیوار نگاه کردم و گفتم: این رو کی ساختند؟
– سه ماه پیش تموم شد. چند واحدش هنوز خالیه.
کنارم ایستاد و اضافه کرد: ببین چه ویویی دارم!
می خواستم لبخند بزنم اما نتونستم. به اطراف نگاه کردم و گفتم: امیر رفت؟
– رفت یه چیزایی واسه شام بگیره.
– مادرت نیست؟
– رفته بیرون… تا یه دوش بگیری، امیر برگشته.
بدون هیچ حرفی لباس هام رو از ساک بیرون کشیدم. جلوی در حموم گوشه ی اتاق ایستادم و نگاهش کردم. با
تعجب بهم خیره شد و متوجه شدم که نزدیک بود برای حموم رفتن ازش اجازه بگیرم. باید این عادت دو ساله ی
«اجازه گرفتن» رو ترک می کردم. سریع وارد حموم شدم که در واقع یه دوش اضافه روی دستشویی کوچیک بود.
اما برای من همین هم خوب بود. همین احساس تنهایی و آرامش. همین که کسی صدای نفس کشیدن یا حتی
صدای فکر کردنم رو نمی شنید… اینکه با انتخاب خودم می رفتم داخل. دو سال تمام افسردگی و ناآرومی تموم
شده بود. دو سال تموم ناامنی و ترس. دست توی موهای خیسم فرو بردم و عمداً کشیدم. باید خیلی زود خودم رو
جمع و جور می کردم. باید دوباره سر پا می شدم.
وقتی با تیشرت و شلوار بیرون اومدم، امیر هم برگشته بود. این لباس رو ساناز ماه پیش برام خریده بود.
مشغول حرف زدن بودند. به یکی از پشتی ها تکیه دادم و گفتم: ساناز بیا موهام رو کوتاه کن.
امیر: واسه چی؟
ساناز: بذار قیچی رو پیدا کنم.
توی یکی از کشوهای دراور کوچیکش مشغول گشتن شد و امیر دوباره گفت: حیفه.


 بنر تکست‌گرافی رمان:


موجود نمی‌باشد.


 پیشنهاد ما برای شما:


رمان درحال تایپ ماهی ها هم دلتنگ می‌شوند نوشته نارینه

رمان درحال تایپ برده عشق نوشته رابی قلی زاده

رمان درحال تایپ درخشش ماه در سایه انتقام نوشته هدیه صفائی

رمان در حال تایپ یکه‌ سوار نوشته سمیه رضایی(گندم)

دانلود رمان ترجمه شده گریز از آلفا 

دانلود رمان ترجمه شده من آلفا میشوم 


باکس دانلود فایل 


دانلود رمان هیچ وقت دیر نیست

بازدیدها: 127

4+
03 آگوست 20 هیچ دیدگاه اجتماعی
0 0 vote
Article Rating
اشتراک در
اشاره به موضوع
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments