| یکشنبه 10 مرداد 1400 | 07:51
تک رمان
دانلود رمان

دانلود رمان زهر تاوان

دانلود رمان زهر تاوان

دانلود رمان زهر تاوان

دانلود رمان زهر تاوان نوشته p*e*g*a*h

خلاصه :

عصیانگری که آمده تا قصاص کند. تا به جبران آتشی که بر جانش افتاده زندگی دیگران را بسوزاند و بخشکاند. آمده تا با افسونگری جام زهر را در کام دشمنانش بریزد…

رمان زهر تاوان

نویسنده : p*e*g*a*h

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

قسمتی از متن :

به تصویر خودم در آینه خیره می شوم.

موهای مواج و هایلایت شده ام را که یک طرف صورتم ریخته کنار می زنم. این طوری گردی صورتم بهتر مشخص می شود.

با دست رژگونه ام را کمی پخش می کنم تا تنها هاله ای از آن باقی بماند. آن قدر گونه ام برجسته هست که با همین رنگ محو هم خودنمایی کند.

رژ مسی براقم را کمی غلیظ تر می کنم تا کوچکی دهان و برجستگی ملایم لب هایم بیشتر به چشم بیایند.

سایه مسی رنگ پشت چشمانم را با نوک انگشتانم کمرنگ تر می کنم تا رنگ قهوه ای چشمان مخمورم جلوه ی بیشتری داشته باشد. دستی به ابروهای پهن ولی کوتاهم که کمی روشن تر از قهوه ای چشمانم رنگ شده اند می کشم و مرتبشان می کنم. چند تار از موهای حلقه شده ام را روی پیشانی بلند و صافم رها می کنم. گوشواره های بدلم را که بلندیش تا نیمه پایینی گردنم می رسد، در گوشم می اندازم.

یقه ی لباسم که روی شانه هایم افتاده را پایین تر می دهم تا سفیدی پوست و برجستگی سینه هایم به خوبی نمایان شوند.

لبانم را آرام به هم می مالم، شیشه ی عطر دیورم را روی سر و سینه ام خالی می کنم و درست مثل یک پرنسس از اتاق خارج می شوم. آرام و با طمانینه همراه با لبخندی که از صبح روی لبم جا خوش کرده، خرامان خرامان به سمت پله ها می روم.

من دکتر جلوه کاویانی، خوب بلدم چه طور راه بروم که نگاه ها روی گودی کمر و برجستگی باسنم قفل شوند، چه طور حرف بزنم که مخاطبم محو رقص لب هایم شود، چه طور بخندم که سفیدی دندان هایم سرخی لبانم را نمایان تر کند و چه طور دستم را در هوا تکان دهم که گردی و سفیدی بازوانم چشم ها را نوازش کند.

من خوب بلدم چه طور بنشینم، بلند شوم، برقصم، نگاه کنم، لباس بپوشم؛ چون سال ها بر روی تک تک رفتار اعضای بدنم کار کرده ام تا به راحتی…

مجنون کنم…

محکوم کنم…

قصاص کنم…

روی اولین پله می ایستم. به سالن مسلطم، اما خودم در تیر رس نگاه کسی نیستم.

نگاهم را می چرخانم، درست مثل یک ماده ببر گرسنه که از زیر نظر گرفتن شکارش لذت می برد. طعمه من کنار ستون میانی سالن نه چندان بزرگ خانه ام ایستاده در حالی که نوشیدنی می نوشد و کسل و بی حوصله به چهره گریم شده ی دختر کنار دستش می نگرد. دختر هم یکسره فکش تکان می خورد و تقریبا از بازوی جناب شکار آویزان شده است. نمی دانم چرا بی اختیار پوزخند می زنم. در دلم می گویم:

– این راهش نیست دختر خانوم!

باز چشم می چرخانم و این بار روی صورت ماهان نیک نژاد که مشغول صحبت کردن با پدرم است، زوم می کنم. خدا رو شکر آتش نفرتش از من دامان پدرم را نگرفته! باز هم پوزخندی دیگر.

دستم را به نرده های چوبی بند می کنم و با دست دیگرم دامن لباسم را بالا می کشم. آن قدر که بندهای کفشم که دور مچ پایم بسته شده اند نمود پیدا کنند. برای لحظه ای گذرا به باز بودن بیش از حد لباسم فکر می کنم، اما فقط برای یک لحظه!

وجدان من مدت هاست که در عمق چاه سیاه وجودم مدفون شده.

به محض ورودم به سالن صدای سوت و جیغ و کف بلند می شود و متعاقب آن خوشامدگویی های مردان و زنان متعدد. با لبخند محو و آرامش همیشگی جواب همه را می دهم. نگاه خیره ی مردان را روی خط وسط سینه ام حس می کنم، اما بی توجه به وسط سالن می روم.

آثار پیشنهادی ما برای شما :

رمان در حال تایپ امید رهایی جلد دوم اثر deimos

رمان در حال تایپ جنگ نابرابر اثر فاطمه وفایی 

دانلود رمان کرانه‌های آرامش اثر ملیحه کرمی 

دانلود رمان سقف کاغذی اثر بهارگل 

بازدیدها: 323

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: زهر تاوان
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: p*e*g*a*h
  • طراح کاور: نسا رحمتی
  • تعداد صفحات: ۲۹۵
  • حجم: ۳.۱
  • منبع تایپ: www.taakroman.ir
لینک های دانلود
https://taakroman.ir/?p=434
لینک کوتاه مطلب:
درباره maryam banoo
مریم مرشدزاده هستم، مدیریت کل سایت و سرپرست بخش کتاب
0 0 votes
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اشاره به موضوع
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
تبلیغات
آمار سایت
  • 477,821
  • 182
  • 561
  • ۱۴۰۰-۰۵-۰۹
ورود کاربران

درباره سایت
تک رمان
سایت و انجمن تک رمان در تاریخ 1398/8/20 در راستای هدف ترویج کتابخوانی و ایجاد مکانی برای گرد هم آوری افراد خوش ذوق که علاقمند به قلم هستند و کمک به نویسندگان نو قلم و بی توجه به محدودیت سنی فعالیت خود را آغاز کرده است تک رمان محلی برای درخشش نویسندگان تازه کار...
آخرین نظرات
  • crazy-)خسته نباشی بینیِ عزیزم🌝💕 وی در انتظار ترجمه‌ی بعدی‌ت، چشم به در می‌دوزد🌝💜...
  • "AshoB"خسته نباشی عزیزم. عالی بود *-*...
  • Aynazممنون...
  • adminخسته نباشیدـ...
  • Elahe_Vسلام عزیزم❤ من ترجمه جلد هفتم رو به تازگی شروع کردم. اینکه چه زمانی به اتمام میر...
  • Aynazعالی شده❤...
  • kiyanaخسته نباشید عالی❤️✨...
  • .SARISA.خسته نباشی مترجم عزیز. به امید ترجمه‌های بعدی💜...
  • .SARISA.نویسنده خوش ذوق خسته نباشی...
  • .SARISA.همگی خسته نباشید عزیزان😍...
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " تک رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.